تنها یک پرنده پرید
در سکوت زیر مهتاب. سحر
با من و تو بازی می کرد
مهتاب و سحر .من و تو
تنها بودیم
و صدای پای دو پرنده
دم از پایان این صحبت می زد
تو گذشتی و سحر رفت .مهتاب نشست
و نگاه منو خلوت ان دو
نگاهم سنگ برداشت.تو گفتی نه
نمی دانم چرا نه
و انجا بود تنها یک پرنده پرید
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 10:54 توسط hani
|