آخرین برگ, زمستان
به چه می اندیشی؟ ایا شبهای سفید و سرد زمستان را مجسم می کنی؟
آری گوش بده !!! این صدای بادهای بی رحم است . دلیل این گونه نواختن چیست؟ چرا انعکاس زوزه های آن برگهای ترسیده از فراق را به تپش در می آورد؟
نگاه کن !!! که چگونه برهنه درختان سرما دیده می رقصند . از پایان این فصل , پایان عاشقی اخرین برگ نگرانم . درخت که روزی همسو با برگ ها با باد بهاری نوازش می شد اکنون از سرمای تنهایی و فراق می لرزد .
برگ داستان عاشقی خود را باور کرده است اینکه روزگار بالاخره او را از درخت جدا می کند و درخت هم بی رحمانه او را رها می کند.
برگ فهمیده است که دنیا دلبستگی است و دلبسته را می آزرد.
باد او را بر زمین می کوباند تا سرانجام او را با خاک یکی کند. نقش و نگارش با غبار پنهان می شود.
انتهای دلبستگی برگ با سرمای برف پدیدار می شود. آنجا که سردی برف بر ماتم زمین از برای آخرین برگ می افزاید. برگ داستان مرگ احساس خود را به یاد می اورد و از خورشید می خواهد زهری از دوام بر دل او بگذارد.
خاک برگ را در آغوش می گیرد ....آری دل آگاه است که در این بی کران لحظه های بی رنگ و سراب حتی درختان که رفیق تنهایی شب و یکتایی نور مهتابند محبت را فراموش کرده اند.
(( آری دل آگاه است که خاک بر احساس اوپایان می دهد))